الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

142

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

توانستند و امير خود را راندند و دور كردند چنان كه كسى در آنجا نبود تا با تو در آويزد نزد آنها رو و من از خيانت آنها ايمن نيستم و اگر اين كار نكردند در جاى خود باش تا خداى چه پيش آورد چون در كشور يمن قلعه‌ها و درّهاست . امام حسين عليه السّلام فرمود : من مىدانم تو خير خواه و مهربانى با من و ليكن مسلم بن عقيل سوى من نامه نوشته است كه اهل شهر بر بيعت و يارى كردن من اجتماع كرده‌اند و عازم رفتن شده‌ام . ( 1 ) ابن عبّاس گفت : « انّهم من جرّبت و جرّبت » يعنى اعتماد بر قول آنها نيست همانها هستند كه پيش از اين با پدر و برادر تو بودند و فردا كشندگان تواند با امير خود اگر تو خارج شوى و اين خبر به ابن زياد برسد آنها را به جنگ تو خواهد فرستاد و همانها كه نامه براى تو نوشتند از دشمن تو بر تو سختتر باشند و اگر قول مرا نپذيرى و خواهى حتما سوى كوفه روى پس زنان و فرزندان را با خود مبر سوگند به خدا مىترسم كشته شوى چنان كه عثمان كشته شد و زنان و فرزندان به او نگاه مىكردند . [ 1 ] سخنى كه امام در جواب ابن عبّاس گفت اين بود كه : به خدا سوگند اگر من در چنان مكان كشته شوم دوست‌تر دارم از اين كه حرمت مكه به من شكسته شود . پس ابن عبّاس از او نااميد شد و از نزد او بيرون رفت و بر ابن زبير گذشت و گفت : چشم تو روشن اى ابن زبير و اين اشعار خواند : [ 2 ] يا لك من قبّرة بمعمر * خلالك الجوّ فبيضى و اصفرى و نقرّى ما شئت ان تنقّرى ( 2 ) اينك حسين عليه السّلام سوى عراق رود و حجاز را با تو گذارد . و چون ابن زبير شنيد آن حضرت

--> [ 1 ] مؤلف گويد : در تذكرهء سبط پس از نقل اين كلام گويد : اين است معنى كلام على امير المؤمنين عليه السّلام كه فرمود : « للّه درّ ابن عبّاس فانّه ينظر من ستر رقيق » ابن عباس خدا بركت دهدش كه از پشت پردهء نازك چيزها مىبيند و هم ابن عبّاس چون ديد امام عليه السّلام بر رفتن اصرار دارد ميان دو چشم او ببوسيد و گفت : « استودعك اللّه من قتيل . من تو را به خدا مىسپارم تو كه كشته مىشوى . مترجم گويد : ابو حنيفهء دينورى سخن ابن عبّاس را بدين نحو آورده است كه : آيا تو سوى گروهى مىروى كه امير خود را رانده‌اند و مملكت را در تصرّف خود درآورده اگر چنين است برو و اگر تو را دعوت مىكنند و امير آنها بر آنها تسلّط دارد و عمّال او خراج مىستانند براى او پس بدان كه تو را سوى جنگ دعوت مىكنند و ايمن نيستم از اينكه تو را رها كنند چنان كه پدر و برادر تو را . [ 2 ] نخستين كسى كه اين ابيات گفت طرفة بن عبد بود و قصّه‌اش اين است كه با عمّ خويش مىرفتند در سفرى و او كودك بود بر آبى فرو آمدند چند قبّره كه به فارسى چكاوك گويند بدانجا بود طرفه دامى كوچك نهاد تا از آن مرغان شكار كند و همه روز بنشست چيزى بدام نيفتاد دام را برچيد و نزد عم خود آمد چون از آنجا كوچ كردند آن مرغان را ديد دانه بر مىچينند آن ابيات گفت كه ذكر شد و بعد از آنها اين است : و رفع الفخّ فما ذا تحذرى * لا بدّ من صيدك يوما فاصبرى يعنى : اى چكاوك كه در معمر هستى جاى خالى شد براى تو پس تخم بگذار و بانگ كن و منقار بر زمين زن هر چه مىخواهى بر چين كه دام برداشته شد ديگر از چه مىترسى و ناچار روزى بايد تو را شكار كرد صبر كن . و معمر نام آن آب است .